*****"اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا******* ً

يک قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است

صفحه ي اصلي وب لاگ  -  تماس با يك قلب پاك  - 

بنام خداوند متعال

 

 

كلمات كليدي

 

سفر(۱)

عشق(۱)

شهادت(۱)

هدف(۱)

اعتیاد(۱)

سعادت(۱)

شجاعت(۱)

مقصد(۱)

ملکوت(۱)

شهامت(۱)

رشادت(۱)


 

لينك دوستان و عزيزان

 

آرتمیس
اسرار سکوت
اسلاح اصلاحات
آسمون پر ستاره
الویس در قلبها زنده است
ايران سرزمين هميشه جاويد
ای پرستوی مهاجر
آیات آسمانی
باران
باران عشق
برای امروز ، فردا و همیشه ام
بسیج مدرسه عشق
بشنو از ني چون حكايت ميكند
بيهوده متاز كه مقصد خاك است
بی بی زمستون
بی تو تنهاترینم
پر پرواز
تخریپچی دوران
ترانه سكوت
ترانه محبت
تفكر مدرن
تكپر
تو را می خوانم
جهانی به وسعت ایران زمین
چشم به راه تو
چهارده آينه حق ..طلبه كوچك
چهارشنبه بازار
حرف تنهايی من
حضور خلوت انس
حقیقت رو یا
خاطره ها
خداوند مهربان
خدایا عاشق عشق توام
خزان پاییز
خواب و رویا
دختر سایه ها
در پناه تو
در جستجوی معنا
در مسیر انتظار
دست نوشته های بانوی مسافر
دست نوشته های دختری بنام بهناز
دل شیدا
دل نوشته های افسانه در دنیای سبز من
دل های گیج
زیر درخت آرزو
سراب
سنگ چین
شبنم سحرگاهی
شعر کده
شقايق های سرخ فام
شهر سالم ساوه
شيعه حقيقي
صاحب لحظه های تنهایی
صلیب نقره ای
طلوعي دوباره
فرهنگ جبهه
قطب نما
قلم دانش آموز
کلبه شیرین
کيميای ناب
گاهی . نگاهی . یادی
گفتگو های تنهايی
گفتگوهاي تنهايي من و خدا
گفته ها و ناگفته های یک دل تنها
گل يخ
گوناگون
لحظه دیدار
محبت اين است
مــــرواریـــد عــــــرفان
معجزه قرآن و ادعيه
مو هبت
نجواي قلم
هجرت آغاز میکنیم
همراز سکوت
همين جوري دلتنگم
هوالمحبوب
هيچ چيز بهتر از حقيقت نيست
وسعت بی واژه
یا ابا صالح المهدی (عج) ادرکنی
یا مهدی ادرکنی
يك طلبه


 

مطالب گذشته يك قلب پاك

 

دی ٩٢
آذر ٩۱
آذر ٩٠
امرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳

 

تحرير مطالب به قلم

يك قلب پاك

 

 

آمار بازديد كنندگان

 

»
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

  اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !  به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !  ذخيره كردن صفحه!  اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!  لينک RSS 
site map site map ror html site map
  Add to Technorati

 

زمان و تاريخ

 



 

 

 موزيك وب لاگ

 




 

 


یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است

دوست عزیز به کلبه درویشی من خوش آمدی

عشق دو قلب پاک و دنياي جفاکار

  نويسنده :  رضا



عشق دو قلب پاک و دنياي جفاکار

 

شايد جذاب ترين رقابت توي دانشگاه رقابت علمي يک دختر و پسر جوان بود..هر دو ممتاز و درس خوان و پر تلاش و آينده دار ....مريم بچه تهران بود و فرزند يک خانواده ثروتمند بازاري ... و محسن اما خيلي با او تفاوت داشت .. فرزند يک خانواده کم در آمد و جنوب شهري تهران که پولدار نبودند اما خيلي فرهنگي بودند.

دو جوان دانشجو اما و آن روزهاي که براي کسب عنوان " دانشجوي ممتاز " دانشگاه تلاش ميکردند.. هر کدام در يک رشته تحصيلي جداگانه ..به تنها چيزي که نمي انديشيدند همين عشق بود ! شايد به دليل تفاوت خواسته هاي آنها و شايد هم بدليل خواستگاران ثروتمندي که مريم داشت و او همه را رد کرده بود تا درسش تمام شود.

قضيه محسن نيز همين بود پدرش و مادرش يک دوجين دختر مناسب را ميان فک و فاميل هايشان براي پسر تحصيلکرده شان ديده و آنها را در آب نمک خوابانده بودند تا درس محسن تمام شود ..و .. هر کس گفته که تقدير مهمترين عامل در يک ازدواج است عين حقيقت را گفته ... در مورد مريم و محسن که تقدير حرف اول و آخر را زد !!!

همه چيز با يک سفر دانشگاهي آغاز شد پدر يکي از استادان دانشگاه که در هر دو رشته تدريس ميکرد فوت ميکند و از آن جاي که همه دانشجويان آن استاد را دوست داشتند وقتي باخبر ميشوند که مراسم ختم پدر استاد در يکي از شهرستانهاي جنوبي کشور برگزار ميشود چيزي حدود يکصد دانشجو دست بکار ميشوند و بليط هاي بيست کوپه قطار را تهيه مي کنند و مي روند و يکروز مي مانند و تسليتي به استاد ميگويند و بازهم با قطار به تهران باز ميگردند و حالا چي در اين 72 ساعت بر اين دختر و پسر جوان گذشته بود که وقتي به تهران برميگردند در همان سالن راه آهن خبر ازدواج قريب والوقع خود را به هم دانشگاهي هاي خود ميدهند .

چندان مهم نيست فقط لحظه " وقوع عشق " را ميان دو جوان دانشجو که خود قصه اي شيرين است برايتان تعريف ميکنم :

قطار حدود ساعت 6 بعدازظهر از تهران بسوي جنوب راه مي افتد شام را که ميخورند بزم کوپه کوپه آغاز ميشود با اين توضيح که کوپه هاي پسرها در يک واگن بود و کوپه هاي دختره در واگني ديگر...واگني که ميان راه رسيدن به رستوران قطار بود !!

ساعت از 12 شب ميگذرد و چراغها تک تک کوپه ها خاموش ميشود و يکي يکي دانشجويان بخواب ميروند جزء يک کوپه که شلوغ ترين و پر حرف ترين دختران دانشگاه در آن همسفر بودند که مريم هم در آن حضور داشت .

حوالي ساعت يک نيمه شب ميشود و پنج دخترآن کوپه همچنان مي گفتند و مي خنديدند و که مريم دانشجوي که ميان همه دخترها به عنوان نجيب ترين و با شخصيت ترين بود و از آن طرف محسن نيز جزو نجيب ترين پسر دانشگاه معروف بود.

براي پر کردن فلاسک چاي به طرف رستوران ميرود از جلوي کوپه اي بي خواب شده ها ميگذرد و بي آنکه نگاهي بيندازد به رستوران ميرسد اما تعطيلي رستوران باعث ميشود که او به فکر قرض کردن يک " نيمه فلاسک " آبجوش از همان کوپه اي بيفتد که چراغش روشن بود و ساکنانش بيدار : سلام ببخشيد که مزاحم ميشوم رستوران بسته است گفتم شايد شما کمي آبجوش داشته باشيد و ناگهان چشمش که به مريم مي افتد زبانش بند مي آيد....و بعدها محسن گفت : تو عمرم اونطوري نشده بودم بخدا قسم من حتي موقع حرف زدن با يک زن يا دختر توي صورتش نگاه نمي کنم اين را همه دخترهاي دانشگاه نيز قبول داشتند و ادامه داده بود ..اما همين که يک نظر نگاهم به مريم افتاد احساس کردم خون توي رگهام منجمد شده .. قبلا هم اون رو توي دانشگاه ديده بودم ..اما آن شب قلبم داشت از کار مي افتاد و .............

محسن که حرفش را نيمه کاره گذاشته بود آنقدر به دختر جوان خيره ميشود که حتي وقتي فلاسک را پر کرده و به طرفش ميگيرند او هنوز غرق در نگاه خود بود ... حتي متوجه صداي خنده هاي زير جلکي و بعد از چند ثانيه طعنها و متلکها ي دخترها نمي شود و ...فلاسکتون حاضر شده آقا... اين را مريم با تندي و عتاب ميگوئيد تا حساب کار دست اين جوان پر رو بيايد!!!

محسن اما فلاسک را مي گيرد و نمي فهمد چطوري خداحافظي ميکند و بيرون ميرود بعد از خروجش هم صداي انفجار خنده دخترها را مي شنود اما اصلا" برايش مهم نبود . پسر جوان نيم ساعتي توي کوپه اش مي نشيند و بعد با اينکه در بيست سه سال زندگي اش و حتي چندين ماه دانشجو بودنش از اينکارها نکرده بود ...درست مانند يک آدم آهني که بجاي فرمان بردن از برنامه کامپيوتريش از قلبش دستور بگيرد..دوباره راهي همان کوپه ميشود : ببخشيد چاي ليپتون داريد ؟ و دوباره خيره مريم ( که عمدا" سرش را توي کتاب برده بود ) ميشود  و دوباره خنده ها و متلکهاي دخترها شروع ميشود .و دوباره يادش ميرود پنج عدد ليپتون را بگيرد و ... بازهم ..آقاي محترم مگر ليپتون نمي خواستي ؟

اين را مريم مي گويد و اين بار خشن تر و محسن به خود مي آيد و ليپتون را مي گيرد و از کوپه بيرون مي زند يک ساعتي توي کوپه خودش فقط چاي ميخورد و فکر ميکند و دوباره فقط به پيروي از دلش راهي آن کوپه ميشود و دوباره : ببخشيد قند هم نداشتيم !! اين بار هم نگاههاي مريم کش پيدا ميکند و مريم با خشم جواب نگاهش را ميدهد و محسن قندها را ميگيرد و مي برد ..و بعدها گفته بود : انگار مغزم را از دست داده بودم .. برايم مهم نبود که دوستان مريم بهم متلک بگن ... اهميت نداشت که چطوري نگاهم کنند .. فقط برام اين مهم بود که صورت آسماني مريم رو ببينم و ببينم !!1

و اين شد که محسن براي مرتبه چهارم و اين بار به بهانه گرفتن يک مجله به آن کوپه مي رود و باز خيره دختر نجيب ميشود . از عالم و آدم جدا ... و اين بار اما ديگر مريم شوخي سرش نمي شود و به سيم آخر ميزند و همانطور که سنگيني نگاه آن پسر جوان را تحمل ميکند يک مرتبه از جا مي پرد و مجله را از دست دوستش ميگيرد و با فرياد مي گوئيد : خجالت نمي کشي هي مياي اينجا و بر و بر منو نگاه ميکني ؟

نه ....نه....!!!

اين نه را محسن چنان بي ريا مي گويد که هم کوپه دخترهاي جوان از خنده ريسه ميروند و حتي خود مريم هم ميزند زير خنده و او بعدها گفت : در اين ""نه"" که محسن گفت صداقت و خلوص بود که من در خيلي از جوانها امروزي نديده بودم و .............

دخترها مي خنديدند .. مريم متعجب اين پاسخ شده بود و محسن اما عينا" مثل برق گرفته ها و جن ديده ها و بهت زده ها همچنان به چشمان دختر جوان خيره مي ماند .... تا مريم دوباره کمي با ملايمت به حرف مي آيد : نه که زهر مار آخر چي از جون من مي خواهي که اينطور نگاهم ميکني ؟؟!!!

محسن بعدها گفت : خدا را گواه ميگيرم که قبلا اصلا فکر اين سوال را نکرده بودم و به جوابي هم که دادم همين طور ....! و مريم که اين سوال را پرسيد محسن با دريايي از صداقت و مانند آدم گيج و منگ جواب داد : هيچي عاشقتون شدم .. بامن ازدواج ميکنيد ؟؟

اين بار اما نه دخترها به اين حرف خنديدند و نه مريم عصبي شد چرا که همه آن دخترها ي جوان مي توانستند "" عشق خالصانه "" اين دانشجوئي جنوب شهري را در همين يک جمله حس کنند !! حالا مريم هم خيره او شده بود و نگاهش ميکرد و که يک مرتبه بغض سنگين ته گلوي محسن نشست و با صداي لرزان گفت : به خدا خوشبختت ميکنم ...به خدا خوشبختت ميکنم ..................

محسن اين جمله را دوبار گفت اما مرتبه دوم در صدايش آهنگي موج ميزد که انگار همه را به خواب خلسه فرو برد و لابد همان خلسه بود که يک قطره اشک را هم کنج چشمان مريم نشاند .. اما بعدها گفت : يک لحظه دلم سوخت .. نه به حال محسن که او تنها چيزي را که طلب نمي کرد ترحم بود !! دلم سوخت اما براي خودم ... براي خودم که اگر با او ازدواج نمي کردم شايد هرگز طعم چنين خوشبختي رو که در انتظارم بود نمي چشيدم ... مريم لحظه اي سر پايين انداخت لختي فکر کرد و بعد سر بالا آورد و توي چشمان محسن آتش ريخت و بعد شيرين ترين تبسمي را که محسن در عمرش ديده بود تحويل او داد و گفت : تو اگه ديوانه نباشي .... عاشقي ...............

هم ديوانه ام و هم عاشق .. يک عاشق ديوانه ام اين را محسن پاسخ داد و بعد هر دو سکوت کردند و در اين سکوتشان چنان غوغاي به گوش ميرسيد که انگار صداي آن غوغا را دخترهاي هم کوپه مريم بهتر از همه عالم شنيدند که ... ..

لحظه اي بعد بي آنکه نگران اعتراض کوپه هاي ديگر باشند که همگي دوستانشان بودند دخترها کل کشيدند و هلهله کردند و .....

در آن چند ده ساعت باقي مانده سفر يعني دو روز و سه شب بعد که دانشجوها در آن شهرستان جنوبي بسر ميبردند و به مراسم ختم و عزا مي رفتند مريم و محسن حتي يک کلمه نيز با يکديگر حرف نزدند و اصلا نزديک هم نمي شدند ...اما هر بار که محسن سر بلند کرد نگاه دختر جوان را به خود ديد و هر بار که مريم دلش براي آن جوان تنگ شد و نگاهش را به اينسو و آنسو چرخاند چشمان مشتاق و صادق محسن را خيره خود ديد..! انگار در آن ساعت قبل از برگشتن به تهران آن دو فقط فکري کردند که با هيچکس ديگر نيزهمکلام نشدند با اين حال وقتي در سالن راه آهن تهران از قطار پياده شدند هيچکدامشان به تبريک گفتن دانشجوهاي همسفرشان معترض نشد ند !! 

مريم و محسن چهار ماه بعد به هم رسيدند نه به اين سادگي که من مي نويسم و شما مي خوانيد !! مگر خانوادهايشان به اين وصلت رضايت مي دادند ؟؟ پدر مريم دخترش را نصيحت ميکرد ما که نمي توانيم تو را به هر داهاتي که از راه رسيده شوهر بديم ؟؟!!

و مادر محسن نيز به پسرش هشدار ميداد پسر فريب نخور مگر به اين سادگي ميشه با اين دختر هاي بزگ کرده عيان و اشراف زندگي کرد و هزاران ايرادهاي بني اسرائيلي ديگر ....

اما نه محسن محبوبش را بزک کرده مي ديد و نه مريم جوان دلخواهش را داهاتي مي دانست !

و اينطوري بود که درست يکي دو ماه مانده به پايان دروس و دانشگاهشان مريم و محسن بر کالسکه عشقشان سوار شدند و تا خانه بخت تاختند !!!

خوش بحالشان ...اين دو جوان چطوري اينطور خوشبختن ؟؟

اين جمله حرف تقريبا همه فاميل دو طرف و حرف همه دوستان و همکاران آن دو بود ..مريم و محسن واقعا خوشبخت بودند و هيچ رازي هم در اين خوشبختي نبود....مريم زيادي خواه نبود و محسن هم دله نبود مريم عشقش را با همه وجود تقديم شوهرش ميکرد و محسن نيز شادي و خوشحالي اش را با هيچکس جزء زنش تقسيم نمي کرد.اين خوشبختي با تولد " فرشاد " به اوج خود رسيد .پسرک بامزه و خوش زباني که با ورودش به آن جمع دو نفره پدر و مادرش را در چشيدن طعم خوشبختي هر چه بيشتر کمک مي کرد انگار پا قدم فرشاد هم خوب بود محسن که مهندس بود يک کار پر در آمد پيدا کرد و خيلي زود کمبودهاي زندگيشان که هيچکدام نمي خواستند از پدر مريم کمک بگيرند برطرف شد وام گرفتند و کم کم خود را آماده ميکردند تا سال ديگر پسرشان را به مدرسه بفرستند که ناگهان ...............

اي لعنت بر تو اي روزگار که اينقدر بخيل و بي معرفت هستي..!!!

همه چيز کامل بود خوشبختي اين خانواده سه نفره تکميل شده بود حالا مريم هم در يک دبيرستان تدريس ميکرد به پولش نياز نداشت اما به شوهرش گفته بود : محسن دلم نمي آيد بعد از اون همه سال درس خواندن مدرکم توي تاقچه خاک بخوره .. و مگر ميشود مريم چيزي منطقي بخواهد و شوهرش نه بگوييد ؟! اينطوري بود که زن جوان هفته اي دو روزبه مدرسه ميرفت و وقتش را پر ميکرد ..عجيب آن بود که اين زندگي بر خلاف خيلي از زندگيها ي ديگه هر چه از شروعش ميگذشت خوشبختر مي شد .. محسن راست ميگفت که ميگفت : هنوز هم مثل روز اول با ديدن مريم قلبم مي لرزه !! و مريم نيز عين حقيقت را ميگفت : الان هم عين روز اول از اينکه چنين شوهري دارم احساس خوشبختي ميکنم ...........

اما روزگار خيلي بيشتر از اين حرفها بي معرفت بود ..............

مريم در اين اواخر حس ميکرد بعضي وقتها قلبش درد ميگيرد اما آن را به حساب خستگي ميگذاشت يا سرماخوردگي ..اما حقيقت آن بود که نمي خواست با مطرح کردن آن دل شوهرش را بلرزاند قصدش بود يکي از روزها به نزد دکتر متخصص برود اما.....

آن روز به اصرار فرشاد کوچولو به يکي از پارکهاي تهران رفتند تا قايق سواري کنند محسن سوار نشد و گفت : زشته که من مثل بچه کوچولوها اب بازي کنم !1 اما مريم براي اينکه پسرش تنها نماند همراه او سوار قايق تندرو شدند قايق چند دقيقه اي با سرعتي معمولي در آب مانور داد .. مريم حس کرد ضربان قلبش بالا رفته اما آن را جدي نگرفت تا پياده شدند چند قدمي با شوهر و پسرش قدم زدند و وقتي ديد که فرشاد چگونه از بازي کردن با پدرش لذت ميبره در اوج خوشحالي بود که يک مرتبه قلبش گرفت !!!!!

انگار ميدانست چه خبرمي خواهد بشود که محسن را صدا کرد ..دستهاي او را توي دستش گرفت همان نگاه روز اول را به چشمان شوهرش ريخت و بعد آرام و کوتاه گفت : محسن من از تو ممنونم که با عشقت منو اينقدر خوشبخت کردي ....توي اون دنيا هم دوستت دارم ......دوستت دارم ..............

محسن خنديد و گفت : اين لوس بازيها چيه در مياري مريم ..تو که ميدوني من از شنيدن اين حرفها ........

اما مريم ديگر هيچ چيز نمي شنيد و روح مريم به آسمونها پرواز کرده بود .....و براي هميشه از پيش محسن رفته بود .....!!!

همه عالم جمع شده بودند تا به محسن يک چيز را بفهمانند : بخدا تقصير تو نبود...پزشک قانوني گفته : سکته کرده ...اين يک اتفاق بود ..... مرد .... مرد ...!!

محسن اما نه اينکه خودش را مقصر بداند اما انگار يک شبه چهل سال پير شده بود ديگر حتي سر کار نمي رفت و صبح تا شب کنج خانه مي نشست و به مريم فکر ميکرد و به زندگي شيرينشان که يک مرتبه پودر و نابود شد و به خودش که سهمش از خوشبختي انگار همان هفت سال بود و بس !!!

محسن در طول شبانه روز فقط هنگامي از سکوت خارج ميشد و اشک نمي ريخت که فرشاد در کنارش بود گفته بود : دلم نمي خواهد با غصه خوردنم فرشاد را ياد مادرش بياندازم ..اما محسن غصه ميخورد ..صبح تا شب عکسهاي مريم را جلوي خودش ميگذاشت و ياد لحظات آن عکسها مي افتاد و اشک مي ريخت و با اينکه دلش نمي آمد فرشادمتوجه بشود اما نمي توانست جلوي هجوم اشکهايش را بگيرد و تا اينکه انگار توان دوريش از محبوب دل بندش فبل از مراسم چهلم مريم تمام شد ......!!!!

چرا که چند روز قبل از مراسم چهلم مريم ...محسن رو به پدر زنش که آمده بود به آنها سر بزند گفته بود : نمي تونم اينجا بمونم آقا جون ...ديگه نمي تونم .......

و فردا صبح هنگامي که فرشاد کوچولو را به مهد کودک رسانند و مانند همه سي پنج روز گذشته يک سره به خانه برگشت و عکسهاي مريم را جلويش پهن کرد با تک تک خاطرات عکسها چند لحظه اي صفا کرد و بعد همانطور که اشک ميريخت يک مرتبه سوزش را در قلبش احساس کرد انگار از اين درد لذت ميبرد ...شايد به اين دليل که مي دانست مريم او نيز در آن لحظات آخر همين درد را تحمل کرده بود ......!!!

پس تبسمي به عکسها انداخت و گفت : چقدر دلم برايت تنگ شده مريم !!!1 بعد سرش را گذاشت روي عکسها و خوابيد و براي هميشه چشمانش بسته شد ...........!!!!
حالا پنچ شنبه ها که از راه ميرسد فرشاد کوچولو هر روز چشم انتظار بابا و مامان است ...همراه پدر بزرگ و مادر بزرگ و خاله ها به يک جاي پر درخت مي رود و در حالي که مشغول بستني خوردن است مي بيند که همه گريه مي کنند .....!!!!!

و بعد با خودش فکر مي کند و ميگه : اينها واسه بابا و مامان من که گم شده اند گريه

 نمي کنند..........پس ميان اينجا براي چي اشک مي ريزند................!!!!!

 

 

باشد از اين روزگار جفاکار و بي معرفت که در حق اين دو دل باخته اينچنين کرد ....باشد.

 

 

  پايان

 

  لينک ثابت |یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۳بتحرير در آمده توسط :يك قلب پاك | گلهاي هديه شده از طرف شما()

 


آخرين مطالب اين وب لاگ

دنیا دار مکافات است ؟؟؟!!!
دوستی با خدا همیشه بهترین است
آیا شما به چنین روزی فکر کرده اید ؟
بایدها و نبایدها در راه سعادتمندی زندگی الزامیست ؟
خـــانــــه تــکانی دلـــــــها بـــا یــــاد خـــــــــــدا
هفت حکایت آموزنده
من حسینم فرزند پیامبر منتظر یاری شما !! ؟
مرگ پایان زندگی و آزوهاست
اعتیاد بلایی خانمان سوز ..فرد معتاد بیمار است یا مجرم ....
دربهای رحمت پروردگار بسوی مومنان گشوده شد
مضرات پیش داوری یا قضاوت زود هنگام در زندگی
اعتماد بنفس انرژی درونی ماست ؟
اینجا کربلاست دیار عاشقان و جلوگاه قرآن
ارزشهای یک دوست و رازهای بقاء و استمرار دوستی ها
محبت + گذشت = دوست داشتن
همراه مولای متقیان مهمان خداشو
فقر و اثرات ناشی از آن بر جامعه
از کجا آمده ای و بکجا میروی ؟
عشق دریچه ای بسوی ملکوت ......
نفت و زندگی نفتگران
زندگی این است ...تلاش ...امید ....عشق ... وصال یا هجران
اهداف قیام حسین ابن علی را بشناسید
هدف از این سفر چیست؟؟!!.....مقصد این سفر کجاست ؟؟؟!!!
حکایت عشق صیاد و پرنده زیبا
هزاران راه نرفته


پند يك قلب پاك

 

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو،ایمانت را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن...زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید و زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند . آنچه از روزگار بدست می آید با خنده نمی ماند و آنجه از دست برود با گریه جبران نمیشود!! فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم...یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است .....

 

لوگوي يك قلب پاك

 




<--- لوگوي يك قلب پاك --->  يک قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:  يک قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است   در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد

 

جستجو

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

 

لولگوي دوستان

 

 

فال حافظ

 


فال حافظ

 

 

 

Copyright © 2008

Powered by: PersianWeblog|designer: TakTemp.com


island1383

island1383

http://island1383.persianblog.ir

يک قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است

يک قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است

يک قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است

يک قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است