دل تنگ از همه چیز ....

دل تنگ از همه چيز........

شب آمد و دل تنگم هواي خانه گرفت

دوباره گريه بي طاقتم بهانه گرفت

شکيب درد خمر شانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاري شد و به شعر نشستن

و صداي خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهي پسند کماندار رفتند کزين تير

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

چون دود بي سرو سامان که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشيانه گرفت

امير عاقبتم بود روزگار نخواست

فرار عيش و امان داشتم زمانه گرفت

زهي بخيل ستمگر که هر چه داد به من

به تيغ باز ستاند و به تازيانه گرفت

چه جاي گل که درخت کهن ز ريشه بسوخت

از اين سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته من همچو ابر باراني .................

گشايش مگر از گريه شبانه گرفت ..........

 

 

/ 1 نظر / 12 بازدید