پادشاهی که چهار همسر داشت

روح سالم و با تقوا

 با سلام و تبريک عيد سعيد فطر بر تمامي دوستان و عزيزان و آرزوي قبولي طاعات و عبادات آنها در ماه پر فضيلت و پر برکت رمضان در درگاه خداوند متعال

 

پادشاهی که چهار همسر داشت

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسيار

دوست ميداشت و او را با گرانبهاترين جامه ها می آراست و با لذيذترين غذاها از

او پذيرائی ميکرداين همسر ازهر چيزی بهترين را داشت.

پادشاه همچنين همسر سوم خود را بسيار دوست ميداشت و او را کنار خود قرار

ميداد اما هميشه از اين بيم داشت که مبادا اين همسر او را به خاطر ديگری ترک

نمائد.

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و هميشه با پادشاه

مهربان و صبور و شکيبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو ميشد به او متوسل

ميشد تا آنرا مرتفع نمائد .

همسر اول پادشاه شريک بسيار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت

شاه بسيار مشارکت ميکرد.اما پادشاه اين همسر را دوست نمی داشت وبرعکس

اين همسر شاه را عميقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه ميکرد.

روزی از اين روزها شاه بيمار شد و دانست که فاصله زيادی با مرگ ندارد.

سراغ از همسر چهارم خود که خيلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسيار

دوست داشتم بهترين جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بيشترين مراقبتها را از تو

بعمل آورده ام اکنون که من دارم ميميرم آيا تو مرا همراهی خواهی کرد ؟

گفت:بهيچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد اين جواب همانند شمشير تيزی

بود که بر قلب پادشاه وارد شد.

پادشاه غمگين و ناراحت از همسر سوم خود پرسيد من در تمام عمرم تو را

دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آيا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من

خواهی آمد ؟

گفت نه هرگز !! زندگی بسيار زيباست اگر تو بميری من مجددا ازدواج خواهم

کرد و از زندگی لذت ميبرم !

پادشاه نا اميد سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسيد من هميشه درمشکلاتم از

توکمک جسته ام و تو مرا ياری کردی من در حال مردنم آيا تو با من خواهی بود ؟

گفت نه متاءسفم من در اين مورد نميتوانم کمکی انجام دهم من در بهترين حالت

فقط ميتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! اين پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی

بود که پادشاه را دگرگون کرد !

در اين هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را

همراهی خواهم کرد !

هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!

شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را ديد ! او از سوء تغذيه لاغر و رنجور شده

بود شاه با صدائی بسيار اندوهناک و شرمساری گفت :

من در زمانی که فرصت داشتم بايد بيشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق

تو قصور کردم ...

در حقيقت همه ما دارای چهار همسر يعنی همفکر در زندگی خود هستيم

همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نيست که چه ميزان سعی و تلاش برای

فربه شدن و آراستگی آن کرديم وقتی ما بميريم او ما را ترک خواهد کرد .

همسر سوم : دارائيها موقعيت و سرمايه ماست زمانی که ما بميريم آنها نصيب

ديگران ميشوند .

همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نيست که چقدر با ما بوده اند حداکثر

جائی که ميتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .

همسر اول : روح ماست که اغلب در هياهوی دست يافتن به ثروت و قدرت و لذايذ

فراموش ميشود . در حاليکه روح ما تنها چيزی است که هر جا برويم ما را

همراهی ميکند .

پس از آن مراقبت کن او را تقويت کن و به او رسيدگی کن که اين بزرگترين هديه

هستی برای توست......

عاقبت آن وقت جانفرسا رسيد

روز آن گيسوی مشگ آسا رسيد

آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت

آن همه چين و شکن از شانه ريخت

 

/ 208 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وبلاگ نویسان برتر

سلام...به استحضار شما دوست عزیز میرساند سایت وبلاگ نویسان برتر ، جهت حمایت از وبلاگ نویسان موفق کشور راه اندازی شد...منتظر حضور گرم شما دوست عزیز هستیم ... موفق باشید...مدیر سایت

فاطمه

لیت شعری این استقرت بک النوی ..... مهدی (عج) جان! ای کاش میدانستم چشمان پاک کدامین خاک حضور سبز تو را به تماشا نشسته است و بر نرمی قدمهایت بوسه میزند؟ مولای من! ای کاش میدانستم کدامین سرزمین غریب با وجود نازنین تو آشنایی دارد و آغوش خویش را برای مهربانی هایت گشوده است؟ .... یابن الحسن! سخت است برای من که سایه تمام مردم را از میان کوچه نگاهم بگذرد، اما پنجره چشمانم به روی خورشید زیبای تو بسته باشد و باغ دلم از بهارت بی نصیب بماند. سلام ..... وبلاگ زیبایتان را به تقدیر می نشینم ... در پناه حضرت دوست موید و مهدوی باشید .....

وهاب

سلام.خوبی استاد..خدمتون بگم که:::آلبوم شادمهر هنوز نيومده ولی اگر آلبوم قبلی رو بخواهين چشم...آقای معين هم هنوز خبری ازش نيست..قرار بود عيدی که گذشت بياد نيومد(عيد نوروز)و سروش رو هم که اومده پيدا ميکنم براتون ميزارم...شاد باشين

farzaneh

سلام من قبلا نظرم رو گفتم فکر کردم اپی و اومدم راستی من اپم ميای

mahtab

حالی که هستم چنین است گویی که همچون کرم کوچک ابریشم مانده ام در قفس کوچک هستن با همان بالهایی که دیگر ندارم خود ولی می دانم که سالها می گذرد از سرایش تولد یک پروانه و بالهایی که به پروازش می برند پروانه نیستم هنوز چه خاکی خاکیم در این سراچه ترکیب راستی هنوز همان بالا هستی که بودی ؟ می دانم رنگ گرفته ام ... زرد و افق نگاهم پستوی ماندن و ماندنی ها شده است می دانم همه را می دانم اما یادش به خیر اشک دل چقدر هنوز دارد برای نوشتن و چقدر تنها مانده اند هوای بامداد و خیل خیال و خاطره و امید سراغشان خواهم رفت همین روزها و شب ها برای وداع ... با یادگارهای هفت دلم نمی آید تنهایش رها کنم و چشمانش را خون گریه نثار راستی ...اگر ... بماند برای مجالی دیگر شط هنوز چشم به راه پروانه است با همان بالهایی که ندارد ... طلوع کن ای آخرین غروب

سحر

سلام ،وبلاگ خوبی دارید،این مطلب بسیار تکان دهنده بود واقعا !!،خیلی خوشحالم که آن را خواندم،از شما به خاطر گذاشتن این مطلب تشکر می کنم.موفق باشی.

فرشته

سلام ، دوست عزيز جالب بود . با لحظه های رقص در خدمتم بفرماييد

ستاره

باور کن دستم شکست از بسکه اينا طولانی بود.... چه خبره ....حذفشون کن........ بای.

تنها

خیلی خیلی قشنگ بود من واقعا بیدار شدم و خیلی خوشم آمد که خوندم ممنونم

نسيم مهرباني

سلام نازنين ! تمثيل همسران پادشاه و تشبيه آن به ابعاد مختلف وجود انسان نيز چون ديگر تمثيلهايت ژرف و دلنشين هست و آموزنده ..... دلشاد و پاينده باشي نازنين