بهار گمشده ....

بهار گمشده

چند سطري بيش نيست اما .... خاطره اي جان گداز دارد ........

هنگاميکه اين سطورنوشته ميشد بلبلي زير درختي ناله ميکرد و شوريده اي

 حالي در کنار مي نگريست و گريه ميکرد .

بلبل : گريه نکن طوفان گل قشنگ تو را از شاخه چيد و برد.. تو گريه نکن...

بگذار من گريه کنم.

تو گريه نکن زيرا بهار دوباره باز مي گردد و گلي را که خزان از تو ربوده است

بتو باز مي گرداند ... بگذار من گريه کنم من گريه کنم که ديگر برايم بهاري

وجود نخواهد داشت .

طوفان گل تو را چيد و برد و سال ديگر بهار آن را بتو باز ميگرداند اما افسوس

که هيچ چيز بهار مرا بمن باز نخواهد گردانيد .

هيچ چيز و هيچ کس .........................................

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
maryam goliiiiiiiiiiiii

سلام. خوشحالم شما هم به جمع دوستای وبلاگنويسم پيوستيد. اميدوارم موفق باشی و بتونم يه دوست خوب واست باشم.

fereshteh

واقعا زيبا ممنون از حضور گرمت سبز باشي

وهاب

سلام.خوبی عزيز.شرمنده کردی....وظيفه هست...راستی خيلی دلم واسه بلبل سوختواقعا بهارشو چه جوری؟؟؟؟؟؟؟موفق باشی هميشه باشی

matin

سلام..زيبا نوشتی از اشنايی با وبت خيلی خوشحالم...راستی نام وبلاگت خيلی زيبا است

شراره

سلام من از اوون بلبل پرسیدم.خیلی عصبانی شد.فهمیدم اشتباه کردم.ازش معذرت خواهی کردم.خوب به من چه ! مثل مثل اوون بود . موفق و پاینده باشی.