اشک و شمع و پروانه ...

اشک و شمع و پروانه .......

 

وفاي شمع را نازم که بعد از سوختن هرد م

 

بسر خاکستري از ماتم پروانه مي ريزد

 

داستان شب هجران تو گفتم با شمع

 

آنقدر سوخت که از گفته پشيمانم کرد

 

مردم از درد و ببالينم نمي آئي هنوز

 

مرگ خود ميبينم رويت نميبينم هنوز

 

آشنايان از برم رفتند چون دامن کشان

 

شمع را نازم که مي گريد ببالينم هنوز

 

تو را بجان خاطر پروانه اي شمع

 

که مهمان تو يکشب بيش نيست

 

شمع ام که ميان شب تار افتادم

 

اشکم که از چشم روزگار افتادم

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
mina

عر قشنگيه با مووم بسيار زيبا موفق باشی به منم سر بزن ومونو از اينکه سر زده بودی

mosi

شمع و گل پروانه همه جمعند....جای دوستان اينجا خالی..موفق باشی به کابه ما هم سر بزن