زندگی این است ...تلاش ...امید ....عشق ... وصال یا هجران

 

زندگی این است ...تلاش ...امید ....عشق ... وصال یا هجران

 زندگی مانند موج دریا می ماند که همواره در حال پایین و بالا رفتن است و فردا مال کسانی است که همواره در هر شرایطی ایستادگی می کنند و پر تلاش و امیدوار هستند و هیچگاه در اوج مغرور نمی شوند و آرام باقی می مانند و در سخت ترین روزها نیز ناامید نمی گردند ، زندگی با تمامی فراز و نشیبهایش بسیار زیباست و زشتی های آن تقصیر خودماست ، در مسیرش  هر چه نازیباست آن نیز تدبیر ماست !! زندگی آب روانی است که روان می گذرد و هر آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد و  قلب ها بسیار گرامیتر از آنند که بشکنند و هر آنچه از روزگار بدست  آید با خنده نمی ماند و هر آنچه از دست برود با گریه جبران نخواهد شد ..فردا روز دیگریست و خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم ..!! ..زندگی در صحنه روزگار بسیار شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید و قشنگ ترین لحظات زندگی ما روزی است که بتوانیم برای خودمان بهترین باشیم ..

اما این بهترین یعنی چی ؟... گاهی اوقات برای خوشبختی   می جنگیم در حالیکه در کنارمان است و چشمانی بسته داریم و روحی متلاطم از حس نداشتنها ...!!! می خواهیم زندگی کنیم ولی فقط زنده ایم پس ایکاش می شد معنی واقعی زندگی را بفهمیم و بدانیم هر لحظه از زندگی گنج بزرگیست و بخاطر بیاورید که زمان بخاطر هیچکس منتظر نمی ماند ، دیروز به تاریخ پیوست و فردا معماست و امروز هدیه ...و بدانیم در سکوت است که همه چیز شکل می گیرد و هر آنچه امروز هستیم از سکوت دیروز زاده شده است ، پس این گنج تان را مفت و ارزان از دست ندهید ...، زندگی شاید فقط یک روز باشد در همان یکروز با همه آشنا شوید به همه محبت کنید و لذت ببرید و سرشار از امید و نشاط باشید ، بخشنده باشید و عاشق شوید و عشق بورزید و ایمان داشته باشید روزی این زندگی نیز تمام خواهد شد....

 

....یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است ...

 

پروردگارا : من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بسیار بزرگواری ، پس ای معبود و خالق من هیچ میدانی که بزرگواری آن است که گمشده ای را به مقصد برساند ؟......ای خالق هستی تا ابد محتاج یاری توام ، رحمت توام ، توجه توام، عشق توام ، گذشت توام ، عفو توام ، مهربانی توام ......و در یک کلام و در همه حال ...محتاج توام ...محتاج توام ..................

 

حکایت ..........

  

ماهی کوچک بسیار زیبایی در یک رودخانه کوچک و آرام به زندگی سلام کرد .شاد و مسرور با سایر ماهیان درون آبهای کم عمق، صاف وشفاف رودخانه  در حال گردش ،سیر و سیاحت  و آموختن رسم و رسوم زندگی در آب به زندگی رودخانه ای  خود ادامه می داد. ....یک روز که آسمان خاکستری شد و دلگیر  ، باریدن شبنم اشک آغاز شد .....از اشکهای آسمان بغض دار و دل گرفته، سیلی به پا شد و آرامش رودخانه را بر  هم زد شاید  عشق آغاز شده بود ونا خواسته ماهی کوچک  که حالا جوان مغروری شده بود  دریایی شد، دریایی پراز تلاطم و آشفتگی .دریایی که پراز هیاهوی رفتن و ماندن است. مملوئ از امواج خروشان و کف آلود تردید.  ماهی دریایی قصه ما آزاد و رها به دور از صیادان و تور های اسارتشان باله بر آب می کشید. آرام و بی پروا، آزاد و رها با خدای دریا حرف میزد و سر خوش  از  یک غم شیرین بود. درد دل میکرد و  مروارید بر دامن دریا می ریخت. چشمهای   خسته اش   را می بست و آرام  آرام قطره بر دریا می افزود.

وقتی عکس ماه و نور مهتاب را در آب می دید به قعر دریا فرو میرفت و رخ بر خاک میکشید.سجده بر سلطان آبها می کرد. او می دانست در اعماق آبها، غوغای سکوت بیشتر است. آب پاک تر بود و معبود نزدیک تر . وقتی باران می بارید صدای بارش بر سطح دریا گوش دلش را  می نواخت. او عاشق بود ، عاشق باران ، عاشق اشک های خدا. ماهی اسیر دریا بود .اسیرآزادی ، او وابسته پریان دریایی و دیگر ماهیان نبود.هوای پرواز در سر داشت با باله های ضعیفش به فکررسیدن به ماه بود.

وقتی دریا طوفانی میشد امواج با تمام قدرت او را به  سمت ماه پرتاب میکردند. پولک های نقره ای اش با تلالو ماه یکی می شد و موسیقی دل نوازی شبیه به ریختن ستاره بر آب را نمایان می ساخت. دیگر آرام و قرار نداشت. منتظر باران و طوفان بود. منتظر پروازی دوباره ، شاید این بار دیگر به آغوش دریا باز نگردد. شبها خواب پله های پر شبنمی را می دید که او را به رهایی مطلق نزدیک می سازند و تاج زرین عشق بر سرش می نهند . آنقدر سر خوش و مست بود که بی خبر از صید و صیاد،منتظر در آب می رقصید و به سطح دریا نزدیک و نزدیکتر می شد.صدف سفید که بارها صیادان دریا مروارید غلتان قلبش را ربوده بودند به او گفته بود:« به سطح آبها نزدیک مشو، صیادان با تورها و قلابهایشان در کمین تو بی قرارند»..ولی آنقدر از خود بی خود شده بود و شوق رسیدن به آسمان در سر داشت که نفهمید چطور در دستان صیاد اسیر شده است.

این بارسایه ای بر سفره دریا دید؛ سایه ای که می درخشید. درست مثل نور ماه . بالا و بالاتر.  به خیال خودش آرزویش بر آورده شده بود.چه لحظه ی با شکوهی .... لحظه ی رسیدن به اوج!... و اندکی بعد...که نفس کشیدن نیز برایش عذاب آور شد، نفس نفس میزد . چشمانش را باز کرد .

آنجا بود که پولک های نقره ای خشکیده اش دستان صیاد را لمس کردند .آنجا بود که فهمید...اسیر شده است ،ماهی شنیده بود تور صیاد همانا و نابودی همان. ناامید و لرزان دلش در دستان صیاد    می تپید. ترس تمام وجودش را فرا  گرفته بود . هر چه تقلا کرد او رهایش نکرد . دیگر در دستانش بی جان شده بود. نفس نفس میزد و به فکر جان دادن و تابه ی آتش بود .اما.... چرا صیاد نه توری داشت و نه قلابی؟! تور دستانش بود ، دستانی که حس غریبی را به ماهی القا    می کرد . دستانی که تجربه صید نداشت و امید رهایی را متبلور می ساخت.

صیاد خوب به ماهی نگاه کرد، فهمید که ماهی قصه ما ماهی دریای آزاد است. به چشمانش خیره شد، فهمید  آیینه ی مرواریدهای بی تاب دریایند . باله هایش را لمس کرد دید هوای پریدن در سر دارند. او میدانست ماهی در دستانش نیمه جان شده و دیگر تاب نفس کشیدن ندارد . او به مرگ ماهی راضی نبود. وابسته اش شده بود می خواست او را به اقیانوس وجود خودش  بیاندازد . ولی نه تور نقره ای داشت و نه سطل طلایی که ماهی را درون آن اندازد و در دریای آرام و بی تلاطم وجودش رها سازد.

نمی دانست چطور یا چگونه؟ اگر با دست می بردش یا ماهی در دستانش جان میداد یا صیادان دیگر ماهی نشان دار را می دزدیدند. دیگر نمی دانست چه کند؟

ماهی بی جان شده بود. او تنها به فکر رهایی بود. رهایی،چطور؟ نمی دانست. دیگر صیاد طاقت نداشت؛ دستانش را از هم باز کرد، ماهی نفس عمیقی کشید.. کمی جان گرفت ولی نرفت. چرا؟ نمیدانم! صیاد آنقدر وابسته اش شده بود که می خواست اورا بر تخت سلطنت آبهای عالم بنشاند.

صیاد پرنده بود. آری پرنده ای که تازه پریدن را از عقاب عشق آموخته بود. ماهی غریب دریا بود و او غریب آسمان. . همچون ماهی به امید رسیدن به ماه اوج می گرفت و تنهای تنها سفر می کرد. او مدهوش بالا رفتن بود.  دیگر پرهایش تاب اوج گرفتن نداشت.به پایین برای دمی نشستن و نفسی تازه کردن خیره شد. همه چیز مثل آسمان آبی بود .آبی آبی. با بالهای خسته اش و چشمان بی نورش همانطورکه خیره شده بود متوجه چیزی شد که در دریا می درخشید. درست مثل هلال ماه. اهمیتی نداد. آنقدر خسته بود که نفهمید بالا میرود، یا پایین   می آید. آبی دریا را به جای آبی آسمان و ماهی پولک نقره ای را به جای ماه آسمان اشتباه گرفته بود.دو تلاَلویی از ماه بودند، تلالویی ازیک عشق حقیقی ، ماهی در دستان غریب آسمان آرام گرفت . و پس از جان سپردن در دستان بی نشان ، آزاد و رها پرواز کرد. آن پرنده ی غریب نیز پس از سرد شدن دستانش و نشنیدن صدای قلب آن مسافر آسمان آهی کشید، ماهی را روی قلبش گذاشت، چشمانش را بست، و همراه او جان سپرد.

   تاریکی ها به شب سپرده شد. بی نشان و نشان دار هردو به آسمان چشم دوختند و همراه خورشید طلوع کردند. و جهان به یک باره فریاد کشید:

 

« عشق ، ممنوع را بر نمی تابد

 

 

کاش می شد راه انسان بودن را به همه آموخت

/ 499 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فريبا

همه چيز وبلاگتون قشنگه هم شعر و هم اهنگ وبتون

نوشین

دوست عزیز خوشحال شدم که با شما آشنا شدم بازهم به من سر بزن من هم تو را از یاد نمیبرم شیرینی دنیا در همینه که ما به یاد هم بمونیم.

صلیب نقره ای

عزیرم اپ کن...تویی این دنیاپرکلک دروغ خالی ازامیدعشق...اسمونی باشی...[گل]

سایه

سلام گلم.خوبي كه؟ دلم براي شيرين زبونيت تنگيده بود منم معضرت كه بت دير سرزدم. بازم پيشم بيا دوست دالم

سحر

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست .[گل]

ماماني هستي (سايه صبور)

قرعه ی نقد هفته آینده بنام من مسکین افتاد حضور شما فرزندان عزیزم - برادران و خواهران گرامیم - مایه ی افتخار و آرامشم خواهد بود شمائی را که تا کنون ندیده ام در آرزوی دیدارتان هستم و شمائی را که دیده ام همواره میل به دیدنتان دارم از صمیم قلب دوستتان دارم . وبلاگ مورد نقد جلسه ی یکشنبه ۱۸ اسفند ۸۷ http://sayeyesabour.persianblog.ir آدرس : تهران - خ سید جمال الدین اسد آبادی ( یوسف آباد) خ ۲۱ پارک شفق - فرهنگسرای دانشجو- سرای کتاب. از ساعت ۱۷ الی ۱۹

حاج محسن

سلام تشکر میکنم از شما که باعث گرمی گفتگوی میز انقلاب بودید ! ادامه حضورتان موجب دلگرمی من است ! ........................................... اگر کامنت محمد و اتتقادش را نخوانده اید ؟ بخوانید! و این هم جواب من به او: ............................ سلام برمحمد دوست عزیز ! دوستان میز گفتگو کم نگذاشته اند ! فقط طی دو روزی که گفتگوی اختصاصی بین سحر و شاخ نبات جریان داشت ؛ ۸۰ نفر ودر ۱۰۶ مرتبه به میز ما سرزده اند ! انشاالله بزودی به بحثمان برمی گردیم! البته قرار بود دیروز برگردیم سرخط ! لیکن سخنان آموزنده میرحسین ما را بسوی دیگری کشاند ! درضمن اگر اجازه بدهی می خواهم به ترتیب حضور بچه ها وارد نقد بشویم یعنی اول به نقد نظرات بوترابی به پردازیم !

شاسوسا

مرسی