قلب شما هم زيباست...!!!!

قلب زيبا ..و پاک

قلب شما هم زيباست...!!!!

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميکرد که زيباترين قلب  

 

را در تمام آن منطقه دارد . جمعيت زيادي جمع شدند .قلب او کاملا" سا لم  

 

بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود .پس همه تصديق کردند که قلب

 

او به راستي زيباترين قلبي است که تا کنون ديده اند . مرد جوان در کمال

 

افتخار و با صدائي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت ناگهان پيرمردي

 

جلو جمعيت آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست ؟

 

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه کردند .قلب او با قدرت تمام

 

مي تپيد و اما پر از زخم بود .قسمتهايي از قلب او برداشته شده و

 

تکه هايي جايگزين آنها شده بود . اما آنها بدرستي جاهاي خالي را پر

 

نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در

 

بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر

 

نکرده بود .مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر ميکردند

 

که اين پير مرد چطور ادعا ميکند که قلب زيباتري دارد .مرد جوان به قلب

 

پير مرد اشاره کرد و خنديد و گفت : تو حتما" شوخي ميکني ...قلبت را با

 

قلب من مقايسه کن ...قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است !!

 

پير مرد گفت : درست است قلب تو سالم بنظر ميرسد اما من هرگز قلبم را

 

با قلب تو عوض نميکنم ميداني هر زخمي نشانگر انساني است که من

 

عشقم را به او داده ام .....من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام

 

گاهي او هم بخشي از قلب خود را بمن داده است که بجاي آن تکه بخشيده

 

شده قرار داه ام اما چون اين دو عين هم نبوده اند گوشه هايي دندانه دندانه

 

در قلبم دارم که برايم عزيزند ..چرا که ياد آور عشق ميان دو انسان هستند

 

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام اما آنها چيزي از قلب

 

خود بمن نداده اند اينها همين شيارهاي عميق هستند گرچه درد آورند اما

 

يادآور عشقي هستند که داشته ام اميدوارم که آنها هم روزي باز گردند و

 

اين شيارهاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس

 

حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست ؟؟

 

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد در حالي که اشک از گونه هايش سرازير

 

مي شد بسمت پيرمرد رفت . ازقلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد

 

و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد . پيرمرد آن را گرفت و در قلبش

 

جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را بجاي قلب جوان گذاشت .

 

مرد جوان به قلبش نگاه کرد ....ديگر سالم نبود ...اما از هميشه زيباتر بود

 

زيرا که عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ کرده بود .

 

 

الهي سينه اي ده آتش افروز

 

در آن سينه دلي و آن دل همه سوز

 

هر آن دل را که سوزي نيست ....دل نيست

 

دل افسرده غير از آب و گل نيست

 

دلم پر شعله گردان سينه پر دود

 

زبانم سخن به گفتن آتش آلود

 

کرامت کن دروني درد پرورد

 

دلي درون درد و برون درد

 

به سوزي ده کلامم را روايي

 

کز آن گر ميکند آتش گدائي

 

دلم را داغ عشقي برقبين نه

 

زبانم را بياني آتشين ده

 

سخن گر سوز دل تابي ندارد

 

چکد گر آب از او آبي ندارد

 

دلي افسرده دارم سخت بي نور

 

چراغي زو به غايت دوستي دور

 

بده گرمي دل افسرده ام را

 

فروزان کن چراغ مرده ام را

 

ندارد راه فکرم روشنائي

 

زلطف پرتوي دارم گدائي

 

اگر لطف تو نبود پرتو انداز

 

کجا فکر و کجا گنجينه اي راز

 

ز گنج راز در هر کنج سينه

 

نهاده خازن تو صد دفينه

 

ولي لطف تو گر نبود به صد رنج

 

پشيزي کس نيابد زان همه گنج  

 

چون در هر کنج صد گنجينه داري

 

نمي خواهم که نوميدم گذاري

 

به راه اين اميد پيچ در پيچ

 

مرا لطف تو ميبايد دگر هيچ .......دگر هيچ .............

 

 

 

/ 298 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریب آشنا

استاد گرامی تو رو خدا مطلب جدید بنویس وقتی این صفحه می خواد باز بشه جون آدم همراهش بالا میاد...شما که اصلاً توجهی به حرفهای ما ندارین.

غریب آشنا

داداشی برای دل خودت هم بنویس...میدونم دوست داری از گذشته ها یاد کنی ...این نوشتن ها برای اینه که آدم خودش رو به نحوی تخلیه کنه...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو.................

غریب آشنا

انشا الله عیدی مهمانهات در روز عید غدیر آپ دیت شما باشه...

mojtaba

سلام تازه وبلاگتوديدم خوشحال می شم به من هم سری بزنی

آريا

سلام آقا رضاخوبي ممنون كه اومدي مطلبت آخرشه خيلي با حاله راستي عيد غدير تو هم مبارك

فرهاد

اول از همه بايد بگم ممنونم که به من سر زديد... بعد از اون چيزی جز اين ندارم که بگم وبلاگتون آخرشه... ....خوشحال ميشم بازم به من سر بزنيد....

آسماني

سلام استاد عزيز خوبی؟ بازم اومدم ۱ ساعت پشت در بودم تا باز کردی...خسته نباشم مرسی که بهم سر زدی خوشحالم کردی ممنون موفق باشی و يا حق راستی من اين شعرتو خيلی دوست دارم نشد يک لحظه از يادت جدا دل... زهی دل ، آفرين دل ، مرحبا دل !... زدستش يکدم آسايش ندارم.... نمی دانم چه بايد کرد با دل ؟.... هزاران بار منعش کردم از عشق .. مگر برگشت از راه خطا دل.... بچشمانت مرا دل مبتلا کرد ... فلاکت دل ، مصيبت دل ، بلا دل...... از اين دل داد من بستان خدايا ... ز دستش تا به کی گويم خدا دل... درون سينه آهی هم ندارم ... فقير و عاجز و بی دست و پا دل....... بشد خاک و ز کويت بر نخيزد.... زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل.... ز عقل و دل دگر از من مپرسيد .. چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل ؟.... تو.......ز دل نالی ..دل از تو .. .. حيا کن يا تو ساکت باش يا دل...........

شاپری

سلام دوست عزيز ممنون که سر زدی يه لطفی کن با فونت ريزتر بنويس ژدرم در اومد اين قدر برای خوندن يه جمله عقب جلو کردم

نسيم مهرباني

سلام رضاي خوبم ! چقدر تمثيلت زيبا بود و دلنشين . به خيلي از سوالهاي ذهنم پاسخ دادي . خدايا سيني ده آتش افروز در آن سينه دلي وان دل همه سوز ! ولي نازنينم ! عشق ورزيدن نيز موهبتي است و خدا كنه عشقمان از روي نياز نباشه در آن صورت معامله اي بيش نيست و اثيار باشه در اين صورت است كه تصوير گر زيبائيها خواهد بود . عشقي كه هرگز نيافتم گر چه از خدا ميطلبم تا نسيمش را احساس كنم ... دلشاد و پاينده باشي

مسافر باران

خیلی زیبا و تاثیر گذار بود خیلی قشنگ خوندم و لذت بردم [گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب]