چشم دل بگشا تا محرم اسرار شوي

40mznkh-copy.jpg

  با چشم دل می توان دنیار را با تمام گستردگی هایش و زشتیهایش و خوبیهایش بخوبی دید . بین

دو چشم بینا و چشم دل پرده ای است از جنس طاقت و صبر و صیانت ، اعتقادات شخصی فرد ...

فردی را دیدم جوان و پاک منظم و از دو چشم نا بینا بود وقتی با او صحبت میکردم طوری دنیا را وصف

نمود و از نعمتهای خدواند  بر شمرد که در شگفت ماندم او دلی به بزرگی آسمانها و پاکی تمام دریاها

داشت و صداقت در کلام او موج میزد او با اینکه از داشتن چشم بینا محروم بود ولی دنیا را اینقدر زیبا 

مي دید و میگفت دنیا باغی است که به بهانه میوه چیدن به آن وارد شدیم البته نه  با میل خودمان

بلکه با میل والدین و خواست پروردگار و معتقد بود هر فردی قسمت و سرنوشت خاصی برای خودش 

دارد که آن را نیز از حکمت های الهی و جزء تقدیرات از پیش تعیین شده می دانست .

و او مي گفت : عشق به زندگی و دنیا نیازی دردناک و بی پایان است و محبت الهی سرخی است که

بذرش در درون تو نهان شده است و در این راه طولانی و بی انتهاي زندگی چگونه زیستن را خواهیم

آموخت و در زیر برفهای سرد و منجمد ، خورشید در بهاران آن را به گل سرخی مبدل خواهد ساخت .

 و زندگی نهری است  روان در بستر زمان که پس از فراز و نشیب های فراوان به گورستان ابدیت ختم

می شود چه خوش است دوستی ، محبت ، صفا و گل محبت کاشتن و عشق درو کردن در این دنیای 

فانی و زود گذر ...

 در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از

ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود .

اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .

آنها ساعتی با یکدیگر صحبت میکردند . از همسر ، خانواده ، فرزندان ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم

حرف میزدند .

 هر روز بعدازظهر بیماری که تختش در کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره

می دید برای هم اتاقیش توصیف میکرد .

بیمار دیگر در مدت این یکساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون روحی تازه می گرفت .

مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت ، این پارک دریاچه زیبائی داشت ،

مرغابیها  و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند .

  درختان کهن منظره ی زیبائی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده

می شد ، مرد دیگر  نميتوانست آنها را ببیند ، چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود

مجسم می کرد و احساس زندگی میکرد .

 روزها و هفته ها سپری شد ، یک روز  صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ،

 جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و در کمال آرامش از دنیا رفته بود ، پرستار بسیار

ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند .

 مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را برایش انجام داد و پس

از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد .

 آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون

پنجره بیاندازد .

حالا او میتوانست زیبائیهای بیرون پنجره را با چشمان خودش ببیند .

هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد  با کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد ***

مرد پرستار را صدا زد و  از او پرسید  : چه چیزی هم اتاقیش را وادار میکرده تا چنین مناظر دل انگیزی

را برای او توصیف کند ؟ پرستار پاسخ داد : شاید او با چشم بینای دل آنطور دنیا را می دید و برای تو

به تصویر می کشید و می خواست به تو قوت قلب بدهد چون آن مرد اصلاً نا بینا بود و حتی نمی

توانست آن دیوار بلند را ببیند ...

  نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

  بـا اشــارت نظــر نامــه رســان من و توست

  گوش کن با لب خاموش سخن میگویم        

  پاسخــم گــو بــه نگاهی که میان من و توست

  روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

  حالیــا چشــم جهانــی نگـــران من و توست

  گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

/ 1070 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيما

يک سايت خيلی خيلی با حال به شما پيشنهاد می کنم حتما سر بزنيد فیلم های زیبا و جذابwww.dehkadehcd.com فروشگاه اينترنتی دهکده سی دی

شيما

يک سايت خيلی خيلی با حال به شما پيشنهاد می کنم حتما سر بزنيد فیلم های زیبا و جذابwww.dehkadehcd.com فروشگاه اينترنتی دهکده سی دی

پول پول پول

وبلاگ باحاليه راستي با استخدام شدن در يک سايت ماهيانه حقوق چند ميليوني دريافت کنيد!!! استخدام براي همه رايگان مي باشد براي کسب اطلاعات بيشتر يه سري به وبلاگم بزنيد منتظرم باي

کيميا

سلام وبلاگ خوبی داريد به ماهم سری بزنيد