صياد و ماهی زيبا با قلبی يخی ...!!

صياد و ماهي زيبا....صياد و ماهي زيبا با قلبي يخي ........

 

روزگاری صيادی در کنار برکه ای زيبا بر ساحل آبی زلال نشسته بود و غرق در روياهای کودکی بود ،سنگ هاي را پي در پي با آرامش در آب روان مي انداخت و با خودش زمزمه می کرد که " دريای بزرگی باشی يا گودال کوچک کم آب هيچ فرقی نمی کند. اگر زلال باشی آسمان در درون تو هست " تو اين حال و هوا بود که صدايی آرام اما دلنشين  گفت : آ يا برای آسمان دلت  ستاره  نمی خواهی ؟

صياد ما نگاهی به اطراف انداخت و دنبال صدا گشت و خيلی زود در يافت که آن صدای دلنشين ..صداي ماهی است درون برکه که داره از زيبايی به خودش می نازه و در زلالی آب برکه بدون رقيب دور خودش می چرخه و گاه گاهی هم با ناز و عشوه سری از آب بيرون می کشه و توانايی خالقش رو تو خلق زيباييش به رخ صياد می کشد ، صياد قصه ما  هم که تو آسمون دلش تک ستاره ای هم نداشت با تمام وجودش علاقمند شد تا زيباترين ستاره رو تو آسمون دلش جا بده و ...

صياد قصه مون با ماهی خوشگلش نشست و عهد هايی بست تا وقتی که حوضچه ای زيبا برايش فراهم نکرده ، آرامش خاطره انگيز ماهی زيبايش از برکه ای که در آن زندگي مي کند نگيره وهرگز به چشم يک صيد بهش نگاه نکنه ماهی خوشگلمون هم قول داد که تا وقتی حوضچه اش در دل صياد مهيا نشده از رو طمع سر از باغچه ديگرون در نياره و به دنبال دريايی واهی نگرده .

داستان قصه ما ادامه پيدا کرد و کرد و کرد تا اينکه صياد وصيد چنان با هم صميمی شدند که ديگه فکر کردن دنيا فقط مال اينهاست و کسی نمی تونه اينها رو از هم جدا کنه ...،هر روز صياد دل پاکمون به کنار برکه می آمد و ماهی خوشگلش رو نگاه می گرد وباهاش به صحبت  می نشست. شب ها هم از ترس اينکه مبادا اتفاقی برای ماهيش بيافته تا صبح چشم رو هم نمی گذاشت و گاهی وقت ها هم به دليل فراق لحظه ای ماهی اش اشک هايی می ريخت که از زلالی آب برکه ي که محل زندگي ماهي قصمون بود زلال تر .....

روزها پشت سرهم می گذشت و صيادمون می رفت کنار برکه تا در امتداش به همراه ماهی دلش قدم بزنه بدون اينکه حتی بخواد لمسش کنه و يا حتی بخواهد اين فکر رو تو ذهنش بپروراند که گاهی فرصت اين هست که بشود از آب هم بيرونش کشيد.

حوضچه ی دل صياد ديگه داشت آماده می شد و صياد قصمون با اشکهای زلالش داشت پرش می کرد تا ماهيش و تو زلال ترين آب برکه دنيا که دلی بود ازجنس محبت جا بده تا هيچ وقت دلتنگ برکه ی قبليش نباشه.

تو اين اوضاع و احوال بود که ماهی قصمون بی خبر از تلاشهای صيادش به سرش می زنه تا کمی بره دور دورا چرخی بزنه رفت و رفت تا اينکه ديد يه محوطه بزرگی است که آبش گل آلوده و نيزارهای بلندی داره، به طمع بزرگيش واردش شد اما غاقل از اينکه وارد باتلاقی شد که تو لجنزارش نه تنها پاکی نيست بلکه آبی است که خيلی وقته گنديده و شده محل زندگی قورباغه ها و....( قورباغه هايی که به رنگ سبزشون می نازند )

ماهی خوشگلمون با اينکه بسيار منطقی بود و سرشار از فهم و شعور بالا ، اما دانسته وارد باتلاق شد و صياد و تک ستاره ی دل پاک صياد رو به ورطه ی فراموشی سپرد .

صياد قصمون هنوزم که هنوزه بر کناره برکه نشسته و چشم به راهه که شايد روزی ماهی خوشگلش بتونه خودش رو از منجلابی که توش افتاده نجات بده و برگرده و اين انتظار ادامه دارد....

اين انتظار باعث شده اين داستان ما نه تو چرخه ای قرار بگيره و نه تو حلقه ای تکرار بشه  بنا بر اين داستان ما  ادامه دارد چون  ماهی  خوشگلمون داره می چرخه وتجربه کسب می کنه معلوم نيست داستانمون پايان خوبی داشته باشه يا نه ؟

حالا سوالاتی که خوشحال می شم جوابش رو از شما ها بشنوم ...

آيا داستان اين عشق شبا هتي به زندگي هاي ما انسانهاي امروزي داره ؟

آيا  صياد خيلی وفادار بود يا ماهی مون بی وفا ؟

يا اينکه هر دو وارد بازی ناخواسته و قصه تلخ ما شدن ؟

يا رسم روزگار عوض شده و دل شکستن رفته تو صدر هنر ها ؟

يا ما ا نسانها بی ظرفيتيم و از استعداد و فهم و شعوری که خدا بهمون داده برای توجيه کارهای اشتباهمون استفاده می کنيم نه برای بهبودش ؟

آيا شما با حقير هم عقيده هستيد که می شود با صداقت و با مهر محبت آروم آروم و پله پله حرکت کرد و با اعمال انسان دوستانه و خداپسندانه به عرش خدا نزديک شد ، اما اگر با  ريا  هزاران پله هم  از پلکان ترقي را بالا بروي مطمئن باش يک روز سقوط خواهي کرد ،  خداو ند متعال يک دل کوچک به ما داده که می توا نيم تمام شاديها و غصه ها  دنيا را  توش  جا داد  دلی  که می شود خدای خالقش رو هم درونش جا داد ، ولی چرا ما با اين دل کوچک هميشه قصد اين می کنيم که خالقش رو هم دور بزنيم ،آيا واقعآ خدا وند متعال از روز ازل آدم را اينگونه  طمع کار و فريب کار آفريده  ، آيا شيطان به وعده  خود عمل نموده و همان گونه که باعث بيرون شدن حضرت آدم (ع) از بهشت شد بدنبال منحرف نمودن راه زندگي ماست ،و يا با گذشت زمان و جبر زمانه انسانها اينگونه شده اند؟

 

  • اگه روزگاربی رحمه تو مهربون باش
  • اگه آفتاب می سوزونه تو سايه بون باش
  • اگه سرما کمين کرده کنار باغچه
  • واسه گل های نيمه جون تو باغبون باش . 

من مست جانانم کی ترسم از جانم

دريای عطرشانم طوفانم طوفان

هان هان ای روزگار خشم تو بشناسم

من سردار لشگر عاشقانم

من شهبازم در ملک عشق

از شراره آتش عشق سوزانم

غم مدد ياری کرده پريشانم

چکنم شرمنده از دست دلم

شده خواری بر دل بر جانم

گر روزگار شکسته شاخه های عشقم

مکن ای لب شکوه از دستانم

گر شده خون چشمه چشمانم

دل فدايی دلبر جانانم .......

جان فدايی ملکه ﺀ خوبانم ...... 

 

آرزوي تندرستي و سعادتمندي تمامي دوستان و سروران گرامي را

از درگاه ايزد منان دارم .

در پناه حق باشيد .

/ 1712 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسرت پرواز

سلام دوست گلم. با یه دنیا دلتنگی آپ کردم.منتظرم تا بیای و کلبه ی تنهاییام از حضور عاشقت بوی خوش عشق به خودش بگیره. شاد باشی...

فاطمه

سلام.وقت بخیر.ببخشیذ مزاحم شدم من یکبار هم براتون نظر گذاشته بودم.مطالب خیلی جالبی دارید.فقط یه چیز.می تونم بعضی از مطالب شما رو در وبلاگ خودم قرار بدم؟البته با اسم منبع که میشه وبلاگ شما.آخه شیفته ی مطالب شما شدم.اصلا یه کار دیگه می کنم.وبلاگ شما رو در وبلاگ خودم لینک قرار می دم تا بقیه هم ازش استفاده کنند.به چند نفر دیگه هم می سپرم تا یکی از لینکهای وبلاگشون وبلاگ شما باشه.یه سوالی برام پیش اومده؟دلیل اینکه این اسم رو برای وبلاگتون انتخاب کردید چی بوده؟

فرشته مهر

گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کُند و بر آنها که می هراسند بسیار تُند و بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما بر آنها که مهر می ورزند ، زمان را آغاز و پایانی نیست ...سلام گرامی ...با " دعوت حضرت دوست " به روزم ...

شبنم

حرفهای ما هنوز ناتمام ... تا نگاه میکنی : وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی ! ناگهان چقدر زود دیر می شود ! ـــ و آفتاب عاقبت شاعر آفتاب گردان ها را خواند ...

فاطمه زهرا

وبلاگ خيلی قشنگی داريد به ما هم سر بزنيد راستی با تبادل لينک چطوريد؟ التماس دعا يازهرا