یاد آنشب........

ياد آنشب ......

ياد آنشب که صبا بر سر ما گل می ريخت

بر سرما زد رو بام و هوا گل می ريخت

سرب دامان منت بود و از شاخ بادام

بر رخ چون گلت آرام صبا گل می ريخت

خاطرت هست که آنشب همه شب تا دم صبح

گل جدا ، شاخه جدا ، باد جدا گل می ريخت

نسترن خم شده لعل لب تو می بوئيد

خضر گوئی بلب آب بقا گل می ريخت

زلف تو غرق گل بود و هر آنگاه که من

می زدم دست بدان زلف دوتا گل می ريخت

تو فرو دوخته ديده به مه و باد صبا

چون عروس چمنت بر سر و پا گل می ريخت

گيتی آنشب اگر از شادی ما شاد نبود

راستی تا سحر از شاخ چرا گل می ريخت

ازشادی عشرت تو باغ گل افشان شده بود

که به پای تو ومن از همه جا گل می ريخت

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید